سراوان شهر نخل و نگاره

بررسی سابقه تاریخی بلوچستان و سراوان

 
نویسنده : علیرضا ارباب - ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سلام

دوسه روزی است که مشکل گنده ای به سراغم آمده بود ومتاسفانه هنوز مهمان من بيچاره است مانده ام چيکارش کنم . رفقای من که آخر مرام و معرفت هستند تا موقعی که مشکل  نداشتم بازار رفاقتشان گرم گرم بود حالا از بس که دوستای خوبی هستند جواب تلفنامو هم نميدن . !!!

مبينيد دوستای من جقدر با وفا وبا مرام هستند  هر وقت ياد معرفت دوستام ميفتم دلم از هر چی دوستيه بهم ميخوره

اين قده دوست دارم اسماشونو اينجا بنويسم که حد نداره ولی فکرم ميگه اگه من اينکارو بکنم پس فرقم با اونا چی ميشه ؟

شما رو بخدا در انتخاب دوست خيلی مواظب باشيد تا مثل من گرفتار اينجور دوستان نشويد گه تا وقتی هستی اونا هم هستند ولی وقتی روزگار بات در افتاد اونا بشن همراه روزگار وچنان بزننت به زمين که خاکستر شوی .جالب اينجاست وقتی که مشکلت حل شد همه دوباره دوباره دورت جمع می شوند از بس ناراحتم که ميخواستم در مورد يه چيز ديگه بنويسم ولی مجبور شدم يه کمی درد دل کنم هر چند نوشته های پايين غمی بزرگ است بر دلم

امشب ميخواستم در مورد کسانی بنويسم که بخاطر چند تومان ناقابل ( اين ناقبلی که من ميگم بالای چندين ده ميليون است ) حاضرند گذشته و تاريخ سرزمين شان را بفروشند ( دلالان عتيقه منظورمه)

خيلی دوست دارم به اين سوال پاسخ دهند اگه توی يک کشور غريب تمام مدارک و اسناد شان گم شود وکسی يا مرجعی بپرسد شم کی هستی ؟ چطور می توانند ثابت کنند که من فلانی ساکن فلان کشور ودارای تابعيت فلان کشور هستم ؟

خوب اگه يک غير بلوچ از ما بپرسد شما کی هستيد از کجا آمده ايد و چقدر قدمت داريد ؟ ما چه جوابی داريم که بدهيم وقتی که سارقان هويت و فرهنگ گذشتگان مارا بنام کشفيات جيرفت به دلالان موزه های اروپايی می فروشند وقتی که گنجينه های باستانی بلوچستان به نام يک فرهنگ ديگر در موزه ها ثبت می شود ما چطور اصالتمان را ثابت کنيم شما را بخدا فکر کنيد ؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : علیرضا ارباب - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

با عرض معذرت از همه دوستان:

دلم می خواست وبلاگم  بيشتر از ان که حرف دلم باشد  وبلاگی باشد درجهت شناساندن شهر محبوبم سراوان ؛حقيقتش به يک موضوع زياد فکر کردم و اون وجه مشترک من و زادگاهم می باشد هردوی ما هرچه بدی و نامردی ديده ايم از طرف به ظاهر دوستانمان بوده ( نميخوام خودمو با شهرم مقايسه بکنم چون من در برابر زادگاهم و عشق برترم يعنی سراوان هيچم ) و اين جوری شد که وبلاگم  نه خاطرات روزانه ام شد و نه در مورد سراوان شهرم ؛ و تلفيقی شد از هر دو تا .

دلم خيلی می خواست که وبلاگم را هميشه بروز کنم و هروز حداقل يک مطلب ولو کوتا در مورد تاريخ و مسايل شهر عزيزم بنويسم ولی چند روزی بود که دنبال يک مسئله تاريخی بودم که حلش کنم و آن در مورد آسيابی آبی بود ؛ بنا به روايات و نقل قولهای بزرگان بلوچ در شستون (نام قديمی شهر سراوان) دو عدد آسياب آبی وجود داشته است که محل يکی در دزک و ذومی مکان نامعلومی ميباشد و در اين چند روزی که غايب بودم مشغول تحقيق در اين باره بوده ام و چند روز آينده اطلاعات کامل و جامعتری را در اختيار شما دوستان گرامی قرار خواهم داد ويا چنانچه کسی اطلاعات دقيق و بيشتری در اين مورد در اختيار داريد برايم ميل کنيد

با تقديم احترام ارباب  


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : علیرضا ارباب - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

نه ديگه اين واسه ما دل نميشه...

               هرچی من بهش نصيحت ميکنم....

                                  که «بابا، آدم عاقل ذيگه عاشق نميشه»

ميگه « يا اسم آدم دل نميشه....يا اگر شد ديگه عاقل نميشه»

 

بهش ميگم «جون دلم... اين همه دل توی دنياست... چرا

                   يکدوم مثل دل خراب صابمرده من، پا پی زنهای خوشگل نميشه؟

چرا از اين همه دل... يکدوم مثل تو ديوونه زنجيری نيست؟..

                           يکدوم صبح تا غروب.. تو کوچه ول نميشه؟»

 

ميگه «يک دل مگه از فولاده، که تو اين دور و زمونه چششو هم بزاره؟

                           خيچ چيزی نبينه... يا اگر چيزی ديد... خم به ابرو نياره...»

 

ميگم «آخه باباجون.. اون دل فولادی، دست کم دنبال عيش خودشه...

                     ديگه از اشک چشش... زير پاش گل نميشه»

ميگه «هر سکه ميشه قلب باشه... اما هرچی قلب شد، دل نميشه»

 

نه ديگه... نه ديگه ، اين واسه ما... دل نميشه

ادامه اشعار در وب سايت زير

http://www.shere.persianblog.ir/


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : علیرضا ارباب - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

مبات بهتی که دردو مهنتان

 عذاب و واری آسان سوچاننت

نزانان من کجامين گناه کت

زمانگ په من دنتان درشانن

شعر زير قطعه ای از اشعار مبارک قاضی شاعر گرانمايه و معاصر بلوچستان است


خنده تلخ من ازگريه غم انگيز تراست

کارم از خنده گذشته ست بدان مي خندم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : علیرضا ارباب - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : علیرضا ارباب - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : علیرضا ارباب - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سراوان گز


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : علیرضا ارباب - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 
این وبلاگ متعلق به دوست داشتن می باشد
 
comment نظرات ()